ღخدایا چقد خوبه که هستیღ
خدایا مرسی نه واسه بودن کسی....برا خودت که برام همه کسیـــ♥

خدایااااا فداتـــــ........خودا جوووونم مرسی ....نمیدونم چجوری تشکر کنم ....

ببین خدا بعضی وختا همچین آدمو غافلگیر میکنیا...نکن این کارارو خدای من یهو

دیدی سکته کردم موندم رو دستتا....حالا از من گفتن بود....

آهـــــــــــای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .....مرسی که دارمت

♥یه وقتایی...

خدا همچین آدمو غافلگیر میکنه ک خوده آدمم باورش نمیشه...

تو اون لحظه حسی داری ک حاضر نمیشی اون حسو با هیچی تو دنیا

عوض کنی...

تو چنین مواقعی فقط باید گفت خدایا عاشقتم 

+ شنبه 27 دی1393 ساعت 20:25 توسط سیلویا
دلم یه خواب آرام میخواهد...

خوابی به پهلوی راست و زیر خروارها خاک...

خدایا ببخش که به این دنیا اومدم...خدایا باشه، توهم منو نخواه...

یه روز...

خودم تمومش میکنم....

+ چهارشنبه 24 دی1393 ساعت 22:47 توسط سیلویا
خدااااااااااااا چرا اینجوری میکنی آخه؟؟؟حالم بده خدا..... تنهام!  چرا دوس داری اذیتم کنی

+ دوشنبه 22 دی1393 ساعت 20:37 توسط سیلویا
خدایا فداتشم یه نگاهیم به این پایین بنداز دا نمیدونی چقد سخته دلت بگیره

و ندونی از چیه...خدا کسیم ندارم باهاش دردودل کنم خب تو هم تنهام

بذاری چیکار کنم....خدایا ترو خدا یه کاری کن

+ دوشنبه 22 دی1393 ساعت 19:28 توسط سیلویا
سلام خدایاااا خوبی؟؟؟؟معلومه خوبی مگه میشه سیلویا رو داشته باشیو حالت

خوب نباشه ؟؟؟

خدایا یهو به سرم زد یه بارم اینجا برات بنویسم...

خدا جون خیلی دلم گرفته این روزا حس میکنم باهام قهری، چراااااا؟....خدایا

خودت که میدونی من اصلا دلم نمیخاد ازت دور شم ولی کلا این روزا ذهنم درگیره

دیگه مثل قبل باهات حرف نمیزنم چم شده آخه؟

ولی خدا جوون خدایی خیلی گُلیا هرچی میگفتم نه نمیگفی عاشقتم

ولی خدایا بابت این چن روزه خیلی ناراحتم ازت... قبلنا بیشتر به فکرم بودی؟؟؟؟

خلاصه خواستم بگم یه جوری دلمو بدست بیاری و گرنه.......................... 

نمیدونم بالاخره یه اتفاقی میفته دا....

+ یکشنبه 21 دی1393 ساعت 19:30 توسط سیلویا
❤ اسفندی ها همشون خاصن ♥

لبخندشون ...

تیپشون ...

رفتارشون ...

اخلاقشون ...

گریھ هاشون ...

تیڪھ هاشون ...

احساساتشون ...

دوست داشتنشون 

+ جمعه 19 دی1393 ساعت 2:37 توسط سیلویا
امروزم گذشـــــت

و من هر روز بی تاب تر میشم

برای دیدن تو.....

برای حس کردن تو.....

برای خندیدن کنار تو......

صدامو میشنوی؟

با توام....

تو که هر لحظه اراده کنی من پیشتم....

خدا جون چرا گوش نمیدی به حرفام؟

میخام بیام پیشت....

+ سه شنبه 16 دی1393 ساعت 16:54 توسط سیلویا
خدایا مرسی بابت همه چی مخصوصا بابت دوستای گلی که بم دادی......

آیسان  که همیشه تو غم هامو شادیام باهام بود و درکم کرد ......

کیمیا فقط میتونم بگم عاشقشم کیمیا جونم آجیم یه دونه ای.....

نیلو که هیچ وقت تنهام نمیذاره. همیشه هوامو داره و به خاطرم حاضره خیلی کارا

بکنه...

نگار که همیشه میتونم روش حساب کنم و سعی میکنه مواظبم باشه...

پریسا که درکم میکنه و منو میفهمه یه دوست روراست و مهربون ....

ساغر که عـــــــــــــاشقشم...یه دونس

مهدیه یه دوست آبانی و مهربون اینم از اوناس که میشه روش حساب کرد

زهرا که معصومو مهربونه و طاقت ناراحتیمو نداره

فاطی که خیلی با معرفته ...

نازنین .....اصلا نمیتونم توصیفش کنم...نازنین تا نداره واقعا عالیه

حانیه خیلی رو نروه ولی خدایی خیلی باحاله کلا خوبه

مهسا هر کاری بتونه واس آدم میکنه......دوس نداره کسی رو ناراحت ببینه

 یلدا یه دوست رو راست و مهربون.

+ چهارشنبه 19 آذر1393 ساعت 19:28 توسط سیلویا
1417605662494.jpg

+ پنجشنبه 13 آذر1393 ساعت 0:52 توسط سیلویا
امروز مرتضی پاشایی رفــــت ....واسه همیشه ...

اون که برنمیگرده ولی ما یه روز میریم پیشش...

خوش بحالش رفت پیش خدا....

رفتنشو به خودش تبریک و به شما تسلیتمیگم.....

روحش شاد یادش گرامی...

 

خداجون هواشو داشته باش

+ جمعه 23 آبان1393 ساعت 15:34 توسط سیلویا

ﻣﻦ دختر بوﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..…

ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ..…

ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ .…

ﮐوﺗــاﻩ ﮐـــﻮﺗــاﻩ ﮐﻨﻢ

ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﺑﻠﻨﺪﮐﺮﺩﻥ ﻫﺎ.…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ

ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ .…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ..…

ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ……

 

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ……

ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ .……

ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ ..…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ.…

ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺎﺯﮎ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !

 

ﻣﻦ دختر بوﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..

+ چهارشنبه 21 آبان1393 ساعت 17:4 توسط سیلویا


ادامه مطلب
+ سه شنبه 20 آبان1393 ساعت 17:59 توسط سیلویا
هى پسری که کار امروزت بازى با دل دختراست و دیدن

اشکاشون بت حس شاخ بودن میده ؛ فردا پدر خواهى

شد ، اشکهاى دخترت کمرت را میشکند

+ یکشنبه 11 آبان1393 ساعت 20:42 توسط سیلویا
پسر بچه:دوست دارم

دختر بچه:راس میگی؟؟؟؟مثل آدم بزرگا؟

پسر بچه: نه واقعــــی...

 

+ چهارشنبه 30 مهر1393 ساعت 17:19 توسط سیلویا
اسم من(سیلویا) یعنی پری جنگل

+ چهارشنبه 30 مهر1393 ساعت 17:15 توسط سیلویا
جسارت میخواهد


نزدیک شدن به


افکار دختری که روزها مردانه


با زندگی می جنگد


اما شب ها…


بالشش از هق هق دخترانه اش خیس است



+ چهارشنبه 30 مهر1393 ساعت 17:8 توسط سیلویا
تو با پولات رژ و ریمل میخری

 

من با بیشترش لواشک و شکلات

 

تو دوست پسرتو بوس میکنی برات شارژ بگیره

 

من مامان بابامو بوس میکنم

 

دنیارو برام میارن

 

تو گراس و ویسکی میزنی

 

من خلاف سنگینم قلیونه

 

تو هرشب بغل یکی میخوابی

 

من قاطی خرسی هام میخوابم

 

تو ساپورت گورخری و مانتو پلنگی میپوشی

 

من سر تا پا برند میپوشم

 

تو با دوستات میرین خونه دوست پسراتون

 

خوش میگذرونید

 

من و دوستام میریم خونه همدیگه

 

کلی بیشتر خوش میگذرونیم

 

من دخترم

 

توام دختری

 

ولی تو...هه

 

پس تو دااافه این و اون باش

 

من پرنسس مامان بابام

 

و تک پر عشق خودم میمونم...

 

 

 

 

+ دوشنبه 28 مهر1393 ساعت 16:41 توسط سیلویا

موضوع انشـــــــا:

خوشبختــــــــی ...

 

به نام خدا

خوشبختی یعنی   ♥ قــــلــــب ♥  پدر و مادرت بتپد ...

پــــایــــان !!!

 

 

+ پنجشنبه 24 مهر1393 ساعت 20:10 توسط سیلویا

من یکــ عذرخواهی به "خودم"بدهکارم!

برای اینکه:

احساساتی بودم ...

یک رو بودم ...

ساده بودم ...

انسان بودم ...

"خودم" من رو ببخش...!!!

 

+ پنجشنبه 24 مهر1393 ساعت 17:35 توسط سیلویا

خدایا …

هیچ می دانی که همیشه به موقع

به دادِ دلم.. تو می رسی ؟؟!

آنجا که خسته ام ..

آنجا که دل شکسته ام ..

آنجا که ازهمه ی عالم و ادم گسسته ام ..

همیشه تو همان دستی هست

که می گیری از دلم غبارِغمها را،

خدایِا….. سپاس

 

استاد عشق استعفا مى‏دهد

 

+ پنجشنبه 24 مهر1393 ساعت 17:2 توسط سیلویا
هر چه می خواهد دلِ تنگت، ساکت؛

 

کسی درک نخواهد کرد ...

 

+ پنجشنبه 24 مهر1393 ساعت 15:45 توسط سیلویا
ســـر تا پامو که نگاه می کنم می بینم انــدازه یه مشــت خـــاکم

 

 یه مشت خاک که ممـــــکن بود خاک یه گلــــدون باشه پشت یه پنجــــره،

 

یا یه مشت سنگ ریزه زیـــــر دریا، یا شاید یه تیــــکه آجر توی دیوار یه خــونه!

 

یه مشت خاک ممکنــــه هیچ وقت هیچ اسم دیگه ای نداشته باشد

 

و تا همیــــــشه خاک باقی بمونه...فقـــــط خاک!!!!!!

 

اما حالا یه مشت خاک وجود داره که خـــــدا بهش اجازه داده که

 

نفــــس بکشه،ببیـــنه،بشنوه،بفــــهمه

 

یه مشت خاک که اجازه داره،انتخاب کنه... عاشـــق بشه...

 

وای خــــدا جونم!!!!من چقد خوشبختم...

 

من همون خاک انتخاب شده ام،همون خاکی که با بقیـــه ی خاکا فرق داره

 

همون خاکی که با دستای تو شکل گرفته و تو از روح خودت توش دمیدی...

 

هه! حالا میفهمم چرا فرشته ها بهم حســـودیشون شـــد!

 

اما اگه این خاک،این خاکی که برگزیده شده،

 

این خاکی که نور چشمی و عزیز دردونه ی خـــداست نتونه درست انتخاب کنه

 

یا نخـــــواد...اونوقته که سر از نا کجـــــا آباد در میاره

 

 

اونوقت اون آخر وقتی می خواد دوباره برگرده پیش خــــدا،

 

سرشو میندازه پایین

 

شــــاید خجالت میکشه از اینکه حتی نتونسته خــــاک باشه،

 

چه برســــه به آدم !!!

 

خـــدایا دستمو بگیر و نیـــار چنین روزی رو که پیشت روسیاه باشم...

 

منو زیر چتر حمایتت طوری حفاظت کن که تحت هیچ شرایطی ،

 

چه خوب وچه بد لحظه ای از یادت غافل نشم!

 

+ چهارشنبه 16 مهر1393 ساعت 16:17 توسط سیلویا
گکک - Copy.jpg

+ چهارشنبه 9 مهر1393 ساعت 17:18 توسط سیلویا
مــــــــــن تکــــــــــــــــرار نمیشوم ولــــــــــــی ...

 

 

یـــــــــک روزمیـــــــــرسد کـــــــــه ...

 

 

یک ملافـــــــــــــه ی سفیــــــــــــــــــــد پایان میـــــــــدهد به مـــــــــن ...

 

به شیطنـــــــــــــــــت هایم...

 

به بازیگـــــــــوشی هایـــــــــم...

 

 

به خنـــــــــــــده های بلنـــــــــدم...

 

 

روزی که همـــــــــــــه با دیـــــــــــــدن عکسم بغــــــــــــــض میکنند و میـــــگویند:

 

دیوانــــــــــــــه دلمان برای شوخــــــــــــــــی هایت تنــــــــــــــــگ شده...

 

+ چهارشنبه 9 مهر1393 ساعت 16:37 توسط سیلویا

 

هیس…دخترها فریاد نمیزنند!

هیس…دخترها بلند نمیخندند!

هیس…دخترها حقی ندارند!

هیس…دخترها باید آرام زندگی کنند!

هیس…دخترها باید درد را تحمل کنند!

هیس…دخترها باید بسوزند وبسازند!

هیس…دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!

فقط به جرم دختر بودنشان

هیس…دخترها باید آرام بمیرند…

+ دوشنبه 26 خرداد1393 ساعت 22:26 توسط سیلویا

به سلامتی خدا که هیچ وقت دغدغه ی از دس دادنشو نداشتم

 

تصاویر فانتزی

+ دوشنبه 26 خرداد1393 ساعت 21:59 توسط سیلویا
دوستای عزیز لطفا وقتی کامنت میزارین یا خصوصی نذارین یا یه آدرس وب یا ایمیلی بذارین تا بتونم جوابتونو بدم و آتیش نگیرم

+ دوشنبه 26 خرداد1393 ساعت 1:56 توسط سیلویا

دلـــــــــــم آغوش میخـــــــــــــواهد ...

 

نـــه زن و نـــه مــــــــرد ...

 

خدایــا زمیــن نمیایــــــــــــی؟؟!!

+ چهارشنبه 20 فروردین1393 ساعت 23:6 توسط سیلویا

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری

 يه خانواده ی سه نفری بودن.

يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه

 مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به

 پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.پسرکوچولو

هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو

بانوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن

 که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی
 
 سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی

 قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش

 تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما

در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد

خم شد روی سرش و گفت :

 داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

 آخه من کم کم داره يادم مي ره...


+ چهارشنبه 20 فروردین1393 ساعت 21:49 توسط سیلویا

مــَن دُختـــرَم مُجَـهـــز بـــه خَطــَـر نـــاك تـَــريـــن ســـلآحِ دُنيــــآ:


مِهــرَبــآنـــي بـِـه ملــكِ مَجــازيِ مــَن پـــآ گــذآشتــــي پـــس،

احتـــرآم نگـــه دآر !


لزومـــي نــَـدارَد مـَـن هَمـانــي بــاشـَـم كــِـه تــو فـِكـر مــي كُنـــي


مــَن هَمانـي اَم كـِه حَتــي فــِكــرَش را هـَـم نـمـي تـَـوانـي بـُكُنــي


مـَن مَسئــولِ حَـرفهـا وَ رَفتـارهــايـَم هَستم، اَمــا مَسئـول

بـَرداشتِ  شُمــا اَز آنهـــا نيستـَـم

+ جمعه 15 فروردین1393 ساعت 13:13 توسط سیلویا