ღخاص فقط خداس ღ

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

امروز مرتضی پاشایی رفــــت ....واسه همیشه ...

اون که برنمیگرده ولی ما یه روز میریم پیشش...

خوش بحالش رفت پیش خدا....

رفتنشو به خودش تبریک و به شما تسلیتمیگم.....

روحش شاد یادش گرامی...

 

خداجون هواشو داشته باش

♥ جمعه 23 آبان1393 15:34 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

ﻣﻦ دختر بوﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..…

ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ..…

ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ .…

ﮐوﺗــاﻩ ﮐـــﻮﺗــاﻩ ﮐﻨﻢ

ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﺑﻠﻨﺪﮐﺮﺩﻥ ﻫﺎ.…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ

ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ .…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ..…

ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ……

 

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ……

ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ .……

ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ ..…

 

ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ.…

ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺎﺯﮎ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !

 

ﻣﻦ دختر بوﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..

♥ چهارشنبه 21 آبان1393 17:4 بـ ه دستانــ سیلویا ♥


... ادامـ ه حرفـامـ ...
♥ سه شنبه 20 آبان1393 17:59 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
هى پسری که کار امروزت بازى با دل دختراست و دیدن

اشکاشون بت حس شاخ بودن میده ؛ فردا پدر خواهى

شد ، اشکهاى دخترت کمرت را میشکند

♥ یکشنبه 11 آبان1393 20:42 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
پسر بچه:دوست دارم

دختر بچه:راس میگی؟؟؟؟مثل آدم بزرگا؟

پسر بچه: نه واقعــــی...

 

♥ چهارشنبه 30 مهر1393 17:19 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
اسم من(سیلویا) یعنی پری جنگل

♥ چهارشنبه 30 مهر1393 17:15 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
جسارت میخواهد


نزدیک شدن به


افکار دختری که روزها مردانه


با زندگی می جنگد


اما شب ها…


بالشش از هق هق دخترانه اش خیس است



♥ چهارشنبه 30 مهر1393 17:8 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
تو با پولات رژ و ریمل میخری

 

من با بیشترش لواشک و شکلات

 

تو دوست پسرتو بوس میکنی برات شارژ بگیره

 

من مامان بابامو بوس میکنم

 

دنیارو برام میارن

 

تو گراس و ویسکی میزنی

 

من خلاف سنگینم قلیونه

 

تو هرشب بغل یکی میخوابی

 

من قاطی خرسی هام میخوابم

 

تو ساپورت گورخری و مانتو پلنگی میپوشی

 

من سر تا پا برند میپوشم

 

تو با دوستات میرین خونه دوست پسراتون

 

خوش میگذرونید

 

من و دوستام میریم خونه همدیگه

 

کلی بیشتر خوش میگذرونیم

 

من دخترم

 

توام دختری

 

ولی تو...هه

 

پس تو دااافه این و اون باش

 

من پرنسس مامان بابام

 

و تک پر عشق خودم میمونم...

 

 

 

 

♥ دوشنبه 28 مهر1393 16:41 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

موضوع انشـــــــا:

خوشبختــــــــی ...

 

به نام خدا

خوشبختی یعنی   ♥ قــــلــــب ♥  پدر و مادرت بتپد ...

پــــایــــان !!!

 

 

♥ پنجشنبه 24 مهر1393 20:10 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

من یکــ عذرخواهی به "خودم"بدهکارم!

برای اینکه:

احساساتی بودم ...

یک رو بودم ...

ساده بودم ...

انسان بودم ...

"خودم" من رو ببخش...!!!

 

♥ پنجشنبه 24 مهر1393 17:35 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

خدایا …

هیچ می دانی که همیشه به موقع

به دادِ دلم.. تو می رسی ؟؟!

آنجا که خسته ام ..

آنجا که دل شکسته ام ..

آنجا که ازهمه ی عالم و ادم گسسته ام ..

همیشه تو همان دستی هست

که می گیری از دلم غبارِغمها را،

خدایِا….. سپاس

 

استاد عشق استعفا مى‏دهد

 

♥ پنجشنبه 24 مهر1393 17:2 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
هر چه می خواهد دلِ تنگت، ساکت؛

 

کسی درک نخواهد کرد ...

 

♥ پنجشنبه 24 مهر1393 15:45 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
ســـر تا پامو که نگاه می کنم می بینم انــدازه یه مشــت خـــاکم

 

 یه مشت خاک که ممـــــکن بود خاک یه گلــــدون باشه پشت یه پنجــــره،

 

یا یه مشت سنگ ریزه زیـــــر دریا، یا شاید یه تیــــکه آجر توی دیوار یه خــونه!

 

یه مشت خاک ممکنــــه هیچ وقت هیچ اسم دیگه ای نداشته باشد

 

و تا همیــــــشه خاک باقی بمونه...فقـــــط خاک!!!!!!

 

اما حالا یه مشت خاک وجود داره که خـــــدا بهش اجازه داده که

 

نفــــس بکشه،ببیـــنه،بشنوه،بفــــهمه

 

یه مشت خاک که اجازه داره،انتخاب کنه... عاشـــق بشه...

 

وای خــــدا جونم!!!!من چقد خوشبختم...

 

من همون خاک انتخاب شده ام،همون خاکی که با بقیـــه ی خاکا فرق داره

 

همون خاکی که با دستای تو شکل گرفته و تو از روح خودت توش دمیدی...

 

هه! حالا میفهمم چرا فرشته ها بهم حســـودیشون شـــد!

 

اما اگه این خاک،این خاکی که برگزیده شده،

 

این خاکی که نور چشمی و عزیز دردونه ی خـــداست نتونه درست انتخاب کنه

 

یا نخـــــواد...اونوقته که سر از نا کجـــــا آباد در میاره

 

 

اونوقت اون آخر وقتی می خواد دوباره برگرده پیش خــــدا،

 

سرشو میندازه پایین

 

شــــاید خجالت میکشه از اینکه حتی نتونسته خــــاک باشه،

 

چه برســــه به آدم !!!

 

خـــدایا دستمو بگیر و نیـــار چنین روزی رو که پیشت روسیاه باشم...

 

منو زیر چتر حمایتت طوری حفاظت کن که تحت هیچ شرایطی ،

 

چه خوب وچه بد لحظه ای از یادت غافل نشم!

 

♥ چهارشنبه 16 مهر1393 16:17 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
گکک - Copy.jpg

♥ چهارشنبه 9 مهر1393 17:18 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
مــــــــــن تکــــــــــــــــرار نمیشوم ولــــــــــــی ...

 

 

یـــــــــک روزمیـــــــــرسد کـــــــــه ...

 

 

یک ملافـــــــــــــه ی سفیــــــــــــــــــــد پایان میـــــــــدهد به مـــــــــن ...

 

به شیطنـــــــــــــــــت هایم...

 

به بازیگـــــــــوشی هایـــــــــم...

 

 

به خنـــــــــــــده های بلنـــــــــدم...

 

 

روزی که همـــــــــــــه با دیـــــــــــــدن عکسم بغــــــــــــــض میکنند و میـــــگویند:

 

دیوانــــــــــــــه دلمان برای شوخــــــــــــــــی هایت تنــــــــــــــــگ شده...

 

♥ چهارشنبه 9 مهر1393 16:37 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

 

هیس…دخترها فریاد نمیزنند!

هیس…دخترها بلند نمیخندند!

هیس…دخترها حقی ندارند!

هیس…دخترها باید آرام زندگی کنند!

هیس…دخترها باید درد را تحمل کنند!

هیس…دخترها باید بسوزند وبسازند!

هیس…دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!

فقط به جرم دختر بودنشان

هیس…دخترها باید آرام بمیرند…

♥ دوشنبه 26 خرداد1393 22:26 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

به سلامتی خدا که هیچ وقت دغدغه ی از دس دادنشو نداشتم

 

تصاویر فانتزی

♥ دوشنبه 26 خرداد1393 21:59 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
دوستای عزیز لطفا وقتی کامنت میزارین یا خصوصی نذارین یا یه آدرس وب یا ایمیلی بذارین تا بتونم جوابتونو بدم و آتیش نگیرم

♥ دوشنبه 26 خرداد1393 1:56 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

دلـــــــــــم آغوش میخـــــــــــــواهد ...

 

نـــه زن و نـــه مــــــــرد ...

 

خدایــا زمیــن نمیایــــــــــــی؟؟!!

♥ چهارشنبه 20 فروردین1393 23:6 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری

 يه خانواده ی سه نفری بودن.

يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه

 مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به

 پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.پسرکوچولو

هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو

بانوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن

 که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی
 
 سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی

 قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش

 تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما

در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد

خم شد روی سرش و گفت :

 داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

 آخه من کم کم داره يادم مي ره...


♥ چهارشنبه 20 فروردین1393 21:49 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

مــَن دُختـــرَم مُجَـهـــز بـــه خَطــَـر نـــاك تـَــريـــن ســـلآحِ دُنيــــآ:


مِهــرَبــآنـــي بـِـه ملــكِ مَجــازيِ مــَن پـــآ گــذآشتــــي پـــس،

احتـــرآم نگـــه دآر !


لزومـــي نــَـدارَد مـَـن هَمـانــي بــاشـَـم كــِـه تــو فـِكـر مــي كُنـــي


مــَن هَمانـي اَم كـِه حَتــي فــِكــرَش را هـَـم نـمـي تـَـوانـي بـُكُنــي


مـَن مَسئــولِ حَـرفهـا وَ رَفتـارهــايـَم هَستم، اَمــا مَسئـول

بـَرداشتِ  شُمــا اَز آنهـــا نيستـَـم

♥ جمعه 15 فروردین1393 13:13 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
 تصویر متحرک از خشم آسمان
♥ دوشنبه 11 فروردین1393 16:37 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

به مامانم میگم موهام میریزه.... میگه کمتر برو اینترنت!!!!!!!

خواستم بگم اگه دردی چیزی دارن بگین از مامانم بپرسم..!؟!؟

........

قدیما مراسم خواستگاری برای این بود خونواده ها دختر پسر رو بهم نشون بدن الان برای اینه که دختر و پسر خونواده هاشونو بهم نشون بدن.

........


♥ پنجشنبه 7 فروردین1393 16:10 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

خدایا جوری دستم را بگیر و بلندم کن


که همه گرگ صفتان اطرافم


یادشان بماند من هم خدایی دارم


یادشان بماند


ژست خدایی برازنده بنده ی خدا نیست


یادشان بماند خدای من و یوسف یکیست


یادشان بماند ذات کثیف و دو رویشان تا همیشه در خاطرم خواهد ماند


حتی اگر به رویشان لبخند بزنم و هیچ نگویم


یادشان بماند


همانگونه که دلم را شکستند


با حرف هایشان


با تشبیه کردن هایشان


تو آن بالا همه را شنیده ای


خدایا جوری دستانم را بگیر که لحظه بلند شدنم همیشه در خاطرشان بماند


اما خدایا شکسته های دلم را بر سرشان نریز


چون گناه دارند


فقط بگذار یادشان بماند

♥ پنجشنبه 7 فروردین1393 13:55 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
وقتی وجود خدا باورت بشه ،

خدا یه نقطه میذاره زیر باورت و یاورت میشه 

♥ چهارشنبه 6 فروردین1393 15:56 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

  یه روز یه ترکه بود که خیلی لهجه داشت یعنی لهجش خیلی غلیظ بود رفتن ازش بپرسن آقا شما که این همه

کتاب خوندی این همه سخنرانی کردی چرا لهجه داری پس چرا فارسی رو درست و حسابی صحبت نمیکنی؟!!

ترکه برمیگرده با همون لهجه غلیظ میگه:شما خیال میکنین من که این همه تحصیلات دارم این همه کتاب خوندم

این همه برای شما صحبت کردم نمیتونم فارسی رو درست صحبت کنم؟!!!!!

اطرافیان گفتند پس چرا فارسی رو درست صحبت نمیکی؟!

ترکه برگشت گفت من میتونم فارسی رو بدون لهجه صحبت کنم ولی دلم میخاد هر وقت کسی حرفامو

میشنوه بدونه که من یه ترکم!!

این ترک کسی نبود جز :

استادو فیلسوف معاصر ایران زمین مرحوم علامه محمد تقی جعفری

 

 

لبخندمنم به ترک بودنم افتخار میکنملبخند

♥ چهارشنبه 6 فروردین1393 15:31 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
بچه ها اگه تو  سالی که گذشت 

اذیتتون کردم ....

مسخرتون کردم....

سر به سرتون گذاشتم ....

ناراحتتون کردم ...

بدی کردم...

.

.

.

.

چیه همینجوری میخونی میای پایین ؟؟؟؟

خواستم بگم امسالم این کارارو میکنم:))

♥ جمعه 1 فروردین1393 14:49 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

خـــــدایـا…!

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیــرد،

نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم ،

و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم،

تا کم کم چشـــــــــم هایم با ابـرهای بارانیت همراهی می کنند

و قلبـــم سبک می شود آنــوقــت تو می آیی و تــــــمـــــــــام فضای دلـم را پر می کنی

و مـــــن دیـــــــگــــر آرام می شــــــوم

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای دربیـاورد !

چون تو را در قلبــــــــــــــم دارم ...

♥ جمعه 1 فروردین1393 13:41 بـ ه دستانــ سیلویا ♥
مداد ِ ســیاهم را بر میــدارم ،

جـاده اے مــے کشــم از اینجا تا خود ِ خــــُـــــدا ...

ســفرے به مقــصد ِ آغوشــش ،

تـــــــو کـه خوبـــ میــدانــے

رویاهـاے رنگــے ام, حوالـے ِ خــانه خـــُـــدا پرســـه

مــے زننــد.

♥ پنجشنبه 29 اسفند1392 16:20 بـ ه دستانــ سیلویا ♥

 

آموخته ام که خدا عشق است

 

وعشق تنها خـــداست

 

آموخته ام که وقتی نا امید می شوم

 

خــــــــدا با تمام عظمتش

 

 عاشقانه انتظار می کشد دوباره به رحمت او امیدوار شوم

 

آموخته ام اگر تاکنون به آنچه خواستم نرسیدم

 

خـــــدا برایم بهترش را در نظرگرفته

 

آموخته ام که زنـدگی دشوار است

 

ولی من از او سخت تــــــرم…

♥ پنجشنبه 29 اسفند1392 15:44 بـ ه دستانــ سیلویا ♥


طراح : صـ♥ـدفــ