ღ خدا جونم دوست دارم خیلی زیاد ღ

موضوع انشـــــــا:

خوشبختــــــــی ...

 

به نام خدا

خوشبختی یعنی   ♥ قــــلــــب ♥  پدر و مادرت بتپد ...

پــــایــــان !!!

 

 

سیلویا |پنجشنبه 24 مهر1393 | 20:10 |

تو با پولات رژ و ریمل میخری

 

من با بیشترش لواشک و شکلات

 

تو دوست پسرتو بوس میکنی برات شارژ بگیره

 

من مامان بابامو بوس میکنم

 

دنیارو برام میارن

 

تو گراس و ویسکی میزنی

 

من خلاف سنگینم قلیونه

 

تو هرشب بغل یکی میخوابی

 

من قاطی خرسی هام میخوابم

 

تو ساپورت گورخری و مانتو پلنگی میپوشی

 

من سر تا پا برند میپوشم

 

تو با دوستات میرین خونه دوست پسراتون

 

خوش میگذرونید

 

من و دوستام میریم خونه همدیگه

 

کلی بیشتر خوش میگذرونیم

 

من دخترم

 

توام دختری

 

ولی تو...هه

 

پس تو دااافه این و اون باش

 

من پرنسس مامان بابام

 

و تک پر عشق خودم میمونم...

 

 

 

 

سیلویا |دوشنبه 28 مهر1393 | 16:41 |

من یکــ عذرخواهی به "خودم"بدهکارم!

برای اینکه:

احساساتی بودم ...

یک رو بودم ...

ساده بودم ...

انسان بودم ...

"خودم" من رو ببخش...!!!

 

سیلویا |پنجشنبه 24 مهر1393 | 17:35 |

خدایا …

هیچ می دانی که همیشه به موقع

به دادِ دلم.. تو می رسی ؟؟!

آنجا که خسته ام ..

آنجا که دل شکسته ام ..

آنجا که ازهمه ی عالم و ادم گسسته ام ..

همیشه تو همان دستی هست

که می گیری از دلم غبارِغمها را،

خدایِا….. سپاس

 

استاد عشق استعفا مى‏دهد

 

سیلویا |پنجشنبه 24 مهر1393 | 17:2 |

هر چه می خواهد دلِ تنگت، ساکت؛

 

کسی درک نخواهد کرد ...

 

سیلویا |پنجشنبه 24 مهر1393 | 15:45 |

ســـر تا پامو که نگاه می کنم می بینم انــدازه یه مشــت خـــاکم

 

 یه مشت خاک که ممـــــکن بود خاک یه گلــــدون باشه پشت یه پنجــــره،

 

یا یه مشت سنگ ریزه زیـــــر دریا، یا شاید یه تیــــکه آجر توی دیوار یه خــونه!

 

یه مشت خاک ممکنــــه هیچ وقت هیچ اسم دیگه ای نداشته باشد

 

و تا همیــــــشه خاک باقی بمونه...فقـــــط خاک!!!!!!

 

اما حالا یه مشت خاک وجود داره که خـــــدا بهش اجازه داده که

 

نفــــس بکشه،ببیـــنه،بشنوه،بفــــهمه

 

یه مشت خاک که اجازه داره،انتخاب کنه... عاشـــق بشه...

 

وای خــــدا جونم!!!!من چقد خوشبختم...

 

من همون خاک انتخاب شده ام،همون خاکی که با بقیـــه ی خاکا فرق داره

 

همون خاکی که با دستای تو شکل گرفته و تو از روح خودت توش دمیدی...

 

هه! حالا میفهمم چرا فرشته ها بهم حســـودیشون شـــد!

 

اما اگه این خاک،این خاکی که برگزیده شده،

 

این خاکی که نور چشمی و عزیز دردونه ی خـــداست نتونه درست انتخاب کنه

 

یا نخـــــواد...اونوقته که سر از نا کجـــــا آباد در میاره

 

 

اونوقت اون آخر وقتی می خواد دوباره برگرده پیش خــــدا،

 

سرشو میندازه پایین

 

شــــاید خجالت میکشه از اینکه حتی نتونسته خــــاک باشه،

 

چه برســــه به آدم !!!

 

خـــدایا دستمو بگیر و نیـــار چنین روزی رو که پیشت روسیاه باشم...

 

منو زیر چتر حمایتت طوری حفاظت کن که تحت هیچ شرایطی ،

 

چه خوب وچه بد لحظه ای از یادت غافل نشم!

 

سیلویا |چهارشنبه 16 مهر1393 | 16:17 |

گکک - Copy.jpg

سیلویا |چهارشنبه 9 مهر1393 | 17:18 |

مــــــــــن تکــــــــــــــــرار نمیشوم ولــــــــــــی ...

 

 

یـــــــــک روزمیـــــــــرسد کـــــــــه ...

 

 

یک ملافـــــــــــــه ی سفیــــــــــــــــــــد پایان میـــــــــدهد به مـــــــــن ...

 

به شیطنـــــــــــــــــت هایم...

 

به بازیگـــــــــوشی هایـــــــــم...

 

 

به خنـــــــــــــده های بلنـــــــــدم...

 

 

روزی که همـــــــــــــه با دیـــــــــــــدن عکسم بغــــــــــــــض میکنند و میـــــگویند:

 

دیوانــــــــــــــه دلمان برای شوخــــــــــــــــی هایت تنــــــــــــــــگ شده...

 

سیلویا |چهارشنبه 9 مهر1393 | 16:37 |

 

هیس…دخترها فریاد نمیزنند!

هیس…دخترها بلند نمیخندند!

هیس…دخترها حقی ندارند!

هیس…دخترها باید آرام زندگی کنند!

هیس…دخترها باید درد را تحمل کنند!

هیس…دخترها باید بسوزند وبسازند!

هیس…دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!

فقط به جرم دختر بودنشان

هیس…دخترها باید آرام بمیرند…

سیلویا |دوشنبه 26 خرداد1393 | 22:26 |

به سلامتی خدا که هیچ وقت دغدغه ی از دس دادنشو نداشتم

 

تصاویر فانتزی

سیلویا |دوشنبه 26 خرداد1393 | 21:59 |

دوستای عزیز لطفا وقتی کامنت میزارین یا خصوصی نذارین یا یه آدرس وب یا ایمیلی بذارین تا بتونم جوابتونو بدم و آتیش نگیرم

سیلویا |دوشنبه 26 خرداد1393 | 1:56 |

دلـــــــــــم آغوش میخـــــــــــــواهد ...

 

نـــه زن و نـــه مــــــــرد ...

 

خدایــا زمیــن نمیایــــــــــــی؟؟!!

سیلویا |چهارشنبه 20 فروردین1393 | 23:6 |

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری

 يه خانواده ی سه نفری بودن.

يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه

 مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به

 پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.پسرکوچولو

هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو

بانوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن

 که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی
 
 سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی

 قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش

 تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما

در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد

خم شد روی سرش و گفت :

 داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

 آخه من کم کم داره يادم مي ره...


سیلویا |چهارشنبه 20 فروردین1393 | 21:49 |

مــَن دُختـــرَم مُجَـهـــز بـــه خَطــَـر نـــاك تـَــريـــن ســـلآحِ دُنيــــآ:


مِهــرَبــآنـــي بـِـه ملــكِ مَجــازيِ مــَن پـــآ گــذآشتــــي پـــس،

احتـــرآم نگـــه دآر !


لزومـــي نــَـدارَد مـَـن هَمـانــي بــاشـَـم كــِـه تــو فـِكـر مــي كُنـــي


مــَن هَمانـي اَم كـِه حَتــي فــِكــرَش را هـَـم نـمـي تـَـوانـي بـُكُنــي


مـَن مَسئــولِ حَـرفهـا وَ رَفتـارهــايـَم هَستم، اَمــا مَسئـول

بـَرداشتِ  شُمــا اَز آنهـــا نيستـَـم

سیلویا |جمعه 15 فروردین1393 | 13:13 |

 تصویر متحرک از خشم آسمان
سیلویا |دوشنبه 11 فروردین1393 | 16:37 |

به مامانم میگم موهام میریزه.... میگه کمتر برو اینترنت!!!!!!!

خواستم بگم اگه دردی چیزی دارن بگین از مامانم بپرسم..!؟!؟

........

قدیما مراسم خواستگاری برای این بود خونواده ها دختر پسر رو بهم نشون بدن الان برای اینه که دختر و پسر خونواده هاشونو بهم نشون بدن.

........


سیلویا |پنجشنبه 7 فروردین1393 | 16:10 |

خدایا جوری دستم را بگیر و بلندم کن


که همه گرگ صفتان اطرافم


یادشان بماند من هم خدایی دارم


یادشان بماند


ژست خدایی برازنده بنده ی خدا نیست


یادشان بماند خدای من و یوسف یکیست


یادشان بماند ذات کثیف و دو رویشان تا همیشه در خاطرم خواهد ماند


حتی اگر به رویشان لبخند بزنم و هیچ نگویم


یادشان بماند


همانگونه که دلم را شکستند


با حرف هایشان


با تشبیه کردن هایشان


تو آن بالا همه را شنیده ای


خدایا جوری دستانم را بگیر که لحظه بلند شدنم همیشه در خاطرشان بماند


اما خدایا شکسته های دلم را بر سرشان نریز


چون گناه دارند


فقط بگذار یادشان بماند

سیلویا |پنجشنبه 7 فروردین1393 | 13:55 |

وقتی وجود خدا باورت بشه ،

خدا یه نقطه میذاره زیر باورت و یاورت میشه 

سیلویا |چهارشنبه 6 فروردین1393 | 15:56 |

  یه روز یه ترکه بود که خیلی لهجه داشت یعنی لهجش خیلی غلیظ بود رفتن ازش بپرسن آقا شما که این همه

کتاب خوندی این همه سخنرانی کردی چرا لهجه داری پس چرا فارسی رو درست و حسابی صحبت نمیکنی؟!!

ترکه برمیگرده با همون لهجه غلیظ میگه:شما خیال میکنین من که این همه تحصیلات دارم این همه کتاب خوندم

این همه برای شما صحبت کردم نمیتونم فارسی رو درست صحبت کنم؟!!!!!

اطرافیان گفتند پس چرا فارسی رو درست صحبت نمیکی؟!

ترکه برگشت گفت من میتونم فارسی رو بدون لهجه صحبت کنم ولی دلم میخاد هر وقت کسی حرفامو

میشنوه بدونه که من یه ترکم!!

این ترک کسی نبود جز :

استادو فیلسوف معاصر ایران زمین مرحوم علامه محمد تقی جعفری

 

 

لبخندمنم به ترک بودنم افتخار میکنملبخند

سیلویا |چهارشنبه 6 فروردین1393 | 15:31 |

بچه ها اگه تو  سالی که گذشت 

اذیتتون کردم ....

مسخرتون کردم....

سر به سرتون گذاشتم ....

ناراحتتون کردم ...

بدی کردم...

.

.

.

.

چیه همینجوری میخونی میای پایین ؟؟؟؟

خواستم بگم امسالم این کارارو میکنم:))

سیلویا |جمعه 1 فروردین1393 | 14:49 |

خـــــدایـا…!

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیــرد،

نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم ،

و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم،

تا کم کم چشـــــــــم هایم با ابـرهای بارانیت همراهی می کنند

و قلبـــم سبک می شود آنــوقــت تو می آیی و تــــــمـــــــــام فضای دلـم را پر می کنی

و مـــــن دیـــــــگــــر آرام می شــــــوم

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای دربیـاورد !

چون تو را در قلبــــــــــــــم دارم ...

سیلویا |جمعه 1 فروردین1393 | 13:41 |

مداد ِ ســیاهم را بر میــدارم ،

جـاده اے مــے کشــم از اینجا تا خود ِ خــــُـــــدا ...

ســفرے به مقــصد ِ آغوشــش ،

تـــــــو کـه خوبـــ میــدانــے

رویاهـاے رنگــے ام, حوالـے ِ خــانه خـــُـــدا پرســـه

مــے زننــد.

سیلویا |پنجشنبه 29 اسفند1392 | 16:20 |

 

آموخته ام که خدا عشق است

 

وعشق تنها خـــداست

 

آموخته ام که وقتی نا امید می شوم

 

خــــــــدا با تمام عظمتش

 

 عاشقانه انتظار می کشد دوباره به رحمت او امیدوار شوم

 

آموخته ام اگر تاکنون به آنچه خواستم نرسیدم

 

خـــــدا برایم بهترش را در نظرگرفته

 

آموخته ام که زنـدگی دشوار است

 

ولی من از او سخت تــــــرم…

سیلویا |پنجشنبه 29 اسفند1392 | 15:44 |

18500000من از صمیم قلبم عـــــــاشق خدام

 

چون درست وختی که میتونس مچمو بگیره دستمو گرفت...18500000

http://s4.picofile.com/file/7872231612/hot_bow_chanel_chocolate_Favim_com_701883.jpg

سیلویا |دوشنبه 19 اسفند1392 | 21:37 |

حواست باشد...

داریم جایی "زنـدگـــی" میکنیم کـه:

هَرزگی "مـُـــــد" اســت

بی آبرویــی "کلاس" اســـت

مَســـــتی و دود "تَفـــریــح" اســـت

رابطه با نامحرم "روشــن فکــری" اســت

گــُـرگ بــودن رَمـــز "مُوفقیت" اســـت

بی فرهنگی "تمــــــدن" است

پشت به ارزش ها و اعتقادات کردن نشانه "رشد و نبوغ" است

و خدایا مرسی که من در چنین جامعه ای نه با کلاسم،نه متمدنم،نه روشن فکرم ،نه موفقم ونه...

و تو ای همسنگر

 مواظبــــــ باشــــــــــــ

سیلویا |شنبه 17 اسفند1392 | 17:36 |

من با هرکسی هم صحبت نمیشم

شما بذار پای غرورم

من میذارم پای شعورم

سیلویا |شنبه 17 اسفند1392 | 16:37 |

قبل از ازدواج

مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آیا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟
.

.

.

بعد از ازدواج :

متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید !!!


سیلویا |پنجشنبه 15 اسفند1392 | 16:39 |

حتما شنيدين كه ميگن : " جانا گناه طالع و جرم ستاره چيست ؟ "


خوب بايد عرض كنم من كاملاااااااااااااااااااااااااا با اين جمله مخالفم !


چون به يقين به اين نتيجه رسيدم كه ماه تولد هر شخص به اندازه ژنتيك و


وراثت و تربيت و عوامل محيطي در شكل گيري شخصيتش موثره ....


قبول ندارين؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خلافشو بهم ثابت كنين ...


با يكي دوتا استثنا كاري ندارم اما...


ميدونين؟


اگه يه روز توي يه مهموني بزرگ كه مهمونارو هم نميشناسين ... حس


كردين ناخود آگاه دوست دارين با شخصي  هم صحبت بشين و بدون اينكه


بخواين بطرفش كشيده ميشين .... شك نكنين اون طرف اسفنديه ....


نه اينكه همه اسفنديا زيبا ... خوش تيپ يا آدماي فوق العاده اي باشن...


اما به يقين جذابيتي دارن كه ميتونن در يك مهماني ... ميان همه آدمها


بدرخشن و متفاوت باشن...


اگه يه روز ... اونم  در يه روز باراني و سرد ... كه با ماشين بطرف خونه


ميرين و حتي پرنده هم تو خيابون پر


نميزنه  و شما حتي حاضر نيستين يك لحظه زير اون بارون تند و سيل آسا


راه برين ... ديدين شخصي با آرامش


در حال پياده رويه و مثل موش آب كشيده شده ... فكر نكنين اون آدم يه


ديوونه س... بي شك اون يه اسفنديه


اگه خانوم ميانسال و نسبتا مسني رو تو آرايشگاه ديدين كه با وسواس


داره بين كاتالوگاي رنگ ... دنبال يه رنگ موي خيلي فانتزي براي رنگ كردن


موهاش ميگرده...يا خانومي رو كه درست وسط خيابون كفشاي پاشنه بلند


10 سانتي رو از پا درمياره و بقيه راه رو پا برهنه گز ميكنه ...


يا مرد كاملا جا افتاده اي كه توي پارك پا به پاي يه بچه كوچولو ميدوه و بازي

ميكنه ...

يا دختر جواني كه مهرباني چشماش با شما حرف ميزنه ...

.

و يا پسري كه تا حد مرگ عاشقه و عشق در نسوجش ريشه دوونده ...


بي شك همه اين آدما اسفندي هستن...


ميدونين ؟


دنياي پر از تضاد يه اسفندي رو فقط خودش ميفهمه و خودش...


فقط يه اسفندي ميتونه در اوج غم ... بخنده... در لابلاي شادي ... اشك


بريزه...

فقط يه اسفندي ميتونه هر روز صبح كه از خواب پا ميشه عاشق بشه و


عاشق بشه و عاشق بشه


يه اسفندي بجاي خون توي رگهاش ... حس و احساس جريان داره...


يه اسفندي هيچ وقت بزرگ نميشه ... با هر سن و هر هيكلي كه باشه ..

.

هميشه بچه هست


يه اسفندي ... يه ديوونه تمام عياره...


كارايي ميكنه كه همه انگشت به دهن در حيرت  فقط تماشا ميكنن...


يه اسفندي وقتي ميشكنه ... طوري رفتار ميكنه كه انگار پايان دنياست و


درست لحظه اي بعد همه چي رو فراموش ميكنه...


كينه به دل نميگيره...


حتي وقتي قسم ميخوره كه جواب بدي رو از اين پس با بدي بده ... خودش


 

بهتر ميدونه كه قسمش باطله


يه اسفندي ... با همه نقاط ضعفي كه داره.. با همه كاستي هاش ... با


همه عيب هاش .. باز دوست داشتنيه


چون هميشه خود خود خودشه .. حتي اگه اين خودش ... كم و ناقص باشه


من يه اسفنديم

و درجه ديوونگي هاي منو فقط خدا ميدونه و يه اسفندي

سیلویا |یکشنبه 11 اسفند1392 | 19:59 |

سیلویا |یکشنبه 4 اسفند1392 | 20:45 |

خدای من،

اگر تو دست مرا بگیریــ هیچ کسـ مرا دست کمـ نمیگیرد.

سیلویا |یکشنبه 4 اسفند1392 | 20:30 |